سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است . نوروز یک جشن ملی است که هر ساله بر پا می شود و هر ساله از آن سخن می رود . بسیار گفته اند وم بسیار شنیده اید ، پس به تکرار نیازی نسیت ؟ چرا هست . مگر نوروز را خود تکرار نمی کنید ؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید . در علم و ادب تکرار ملال آور است و بیهوده ، ( عقل ) تکرار را نمی پسند اما ( احساس ) تکرار را دوست دارد . طبیعت تکرار را دوست دارد . جامعه به تکرار نیازمند است . طبیعت را از تکرار ساخته اند ، جامعه با تکرار نیرومند می شود .

احساس با تکرار جان میگیرد و نوروز داستان زیبائی است که در آن ، طبیعت ، احساس و جامعه هر سه دست اندر کارند .  نوروز که قرن های دراز است بر همه ی جشن های جهان فخر می فروشد ، از آن رو ( هست ) که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی یا یک جشن تحمیلی سیاسی نیست ، جشن جهان است و روز شادمانی زمین ، آسمان و آفتاب و جوش شکفتن ها و شور زادن ها و سرشار از هیجان هر (آغار) . نوروز تجدید خاطره بزرگ است ، خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت . هر سال ، این فرزند فراموشکار که ، سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته های پیچیده خود ، مادر خویش را از یاد می برد ، با یادآوری های وسوسه آمیز نوروز ، به دامن وی باز میگردد و با او ، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می گیرد . فرزند در دامن مادر ، خود را باز می یابد و مادر در کنار فرزند ، چهره اش از شادی می شکفد ، اشک شوق می بارد ، فریاد های شادی می کشد جوان می شود ، حیات دوباره می گیرد و با دیدار یوسفش بینا و بیدار می شود . تمدن مصنوعی ما هرچه پیچیده تر و سنگین تر می گردد ، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی تر می کند و بدین گونه است که نوروز ، بر خلاف بعضی سنت ها  که پیر می شوند و فرسوده و گاه بیهوده ، رو به توانایی می رود و در هر حال ، آینده جوان تر و درخشان تر دارد . نوروز تنها ، فرصتی برای آسایش ، تفریح و خوش گذرانی نیست ، نیاز ضروری جامعه خوراک حیاتی یک ملت نیز هست . دنیایی که بر تغییر و تحول ، گسیختن و زایل شدن ، در هم ریختن و از دست رفتن بنا شده است ، جایی که در آن ، آن چه ثابت است و همواره لا یتغیر و همیشه پایدار ، تنها تغییر است و نا پایداری ، چه چیز می تواند ملتی را ، جامعه ای را ، در برابر ارابه بی رحم زمان که بر همه چیز می گذرد و له می کند و می رود از زوال مصون دارد ؟ در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می دارید ، گویی خود در همه ی نوروز هایی که هر ساله در این سرزمین برپا می کرده اند ، حاضر می یابیم و در این حال ، صحنه های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می خورد . ایمان به این که نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می داشته است ، این اندیشه های پر هیجان را در مغزمان بیدار می کند که : آری ، هر ساله ؟ حتی همان سالی که اسکندر چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید ، همانجا ، همان وقت ، مردم مصیبت زده ما نوروز را جدی تر  و با ایمان بیشتری بر پا می کردند . چه افسانه زیبایی . زیبا تر از واقعیت ! راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار ، گویی نخستین روز آفرینش است ؟ اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده ، مسلما آن روز ، این نوروز بوده است . مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است . هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است . مسلما اولین روز بهار ، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رود ها رفتن و شکوفه ها سرزدن و جوانه ها شکفتن ، یعنی نوروز . بی شک ، روح در این فصل زاده شده و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار ، آفتاب در نخستین نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است . نوروز که با جان ملیت زنده بود ، روح مذهب نیز گرفت ، سنت ملی و نژادی ، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دل های مردم این سرزمین برپا شده بود ، پیوند خورد و محکم گشت ، مقدس شد و در دوران صفویه ، رسما یک شعار شیعی گردید ، مملو است اخلاص و ایمان و همراه با دعا ها و اوراد ویژه خویش ، آن چنان که یک سال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی ، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز !

نوروزتان مبارک باد!


ارسال توسط مصطفی در جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1390 با 1 نظر